عصر ایران نوشت: تا همین چند سال پیش اگر کسی میخواست فیلمی برای دیدن انتخاب کند، احتمالاً سراغ توصیه یک دوست، نقد یک منتقد یا صفحات فرهنگی روزنامهها میرفت.
برای خرید کتاب، نظر کتابفروش محل یا معرفی یک نویسنده محبوب اهمیت داشت و برای شنیدن موسیقی، سلیقه شخصی یا پیشنهاد دوستان تعیینکننده بود. اما امروز، پیش از آنکه از کسی نظر بخواهیم، الگوریتمها تصمیم گرفتهاند چه چیزی را ببینیم، بشنویم یا بخوانیم.
هیچکس با اسلحه به جنگ فرهنگ نیامده است. کتابی سوزانده نمیشود، فیلمی در میدان شهر نابود نمیشود و موسیقیای به زور از گوش مردم بیرون کشیده نمیشود.
با این حال، اتفاقی آرام و بیصدا در حال رخ دادن است، اتفاقی که شاید اثرش از بسیاری از سانسورها و ممنوعیتهای رسمی ماندگارتر باشد.
در عصر حاضر این الگوریتمها هستند که تصمیم میگیرند چه چیزی دیده شود، چه چیزی شنیده شود و چه چیزی در انبوه تولیدات فرهنگی دفن شود.
ما تصور میکنیم انتخاب میکنیم، اما پیش از آنکه دستمان روی یک فیلم، کتاب یا قطعه موسیقی برود، انتخابهای ما غربال شدهاند. آنچه روی صفحه گوشی یا تلویزیون ظاهر میشود، محصول سلیقه ما نیست، محصول محاسباتی است که هدفش نه ارتقای فرهنگ، بلکه افزایش زمان حضور ما در یک پلتفرم است.
منتقدان سالها تلاش میکردند مخاطب را به تجربهای تازه دعوت کنند. گاهی فیلمی را پیشنهاد میدادند که سخت بود، اما ارزش دیده شدن داشت، کتابی را معرفی میکردند که شاید پرفروش نبود، اما افق تازهای پیش روی خواننده میگشود.
الگوریتمها اما چنین وظیفهای برای خود قائل نیستند. آنها کشف نمیکنند، تکرار میکنند. مشکل از اینجاست که آنچه دیروز دوست داشتهای، امروز دوباره به تو پیشنهاد میدهند و فردا نیز همان را، فقط با بستهبندی متفاوت.
نتیجه، جامعهای است که تصور میکند انتخابهای متنوعی دارد، در حالی که مدام در یک دایره بسته میچرخد.
ما هر روز محتوای بیشتری مصرف میکنیم، اما تجربههای فرهنگیمان کمتر از همیشه غافلگیر کننده است. گویی در کتابخانهای عظیم قدم میزنیم که قفسههایش پر از کتاب است، اما کتابدار فقط اجازه میدهد چند عنوان مشخص را برداریم.
این تغییر، تنها مخاطب را تحت تأثیر قرار نداده است. هنرمند نیز آرام آرام به جای خلق اثر، شروع به جلب رضایت ماشین کرده است. نویسنده به تیتر فکر میکند، فیلمساز به چند ثانیه اول، موسیقیدان به نقطهای که مخاطب آهنگ را رها نکند و تولیدکننده ویدئو به فرمولی که الگوریتم بیشتر دوست دارد.
هنر، به جای آنکه مخاطب را به دنبال خود بکشد، خود را با اشتهای پلتفرمها تطبیق میدهد.
شاید به همین دلیل است که آثار بسیاری، بیش از آنکه شبیه رویاهای خالقانشان باشند، شبیه خروجی یک آزمایشگاه دادهها هستند. آثاری دقیق، مهندسیشده و قابل مصرف، اما بیخطر، بیریسک و گاه بیروح.
الگوریتمها از شگفتی استقبال نمیکنند، آنها قابل پیشبینی بودن را دوست دارند، زیرا پیشبینیپذیری سودآورتر است.
خطر اصلی دقیقاً همینجاست، فرهنگ آرامآرام از عرصه کشف و تجربه، به کارخانهای برای تولید محتوای قابل کلیک تبدیل میشود.
در چنین کارخانهای، ارزش یک اثر نه با عمق اندیشه، نوآوری یا زیبایی هنری، بلکه با نرخ تعامل، زمان تماشا و تعداد کلیک سنجیده میشود. این همان لحظهای است که اقتصاد توجه، جای نقد هنری را میگیرد.
بدتر آنکه این سلطه، نامرئی است. اگر سانسور رسمی را میتوان دید و دربارهاش بحث کرد، سانسور الگوریتمی تقریباً دیده نمیشود.
هیچ پیامی روی صفحه ظاهر نمیشود که بگوید: «این فیلم را نبین.» فقط آنقدر آن را از مقابل چشمانت دور نگه میدارد تا فراموش کنی اصلاً وجود داشته است. حذف در عصر دیجیتال، با ممنوعیت انجام نمیشود؛ با نامرئی کردن انجام میشود.
باید از خودمان بپرسیم آخرین باری که فیلمی را صرفاً به توصیه یک منتقد دیدیم، کتابی را به پیشنهاد یک کتابفروش خریدیم یا موسیقیای را خارج از فهرست پیشنهادهای یک پلتفرم شنیدیم، چه زمانی بود؟
اگر پاسخ این پرسش دشوار است، شاید نشانه آن باشد که اختیار انتخاب، آرام آرام از آنچه تصور میکردیم، از دستمان خارج شده است.
فناوری دشمن فرهنگ نیست و الگوریتم نیز ذاتاً شرور نیست. مشکل از جایی آغاز میشود که اختیار فرهنگی یک جامعه، بیهیچ گفتوگویی، به فرمولهایی سپرده میشود که تنها موفقیت را در افزایش تعامل و سودآوری تعریف میکنند.
فرهنگ اما با معیار «زمان ماندن روی صفحه» زنده نمیماند، با کنجکاوی، تنوع، خطر کردن و مواجهه با ناشناختهها رشد میکند.
شاید وقت آن رسیده باشد که در برابر این کودتای بیصدا، یک مقاومت ساده اما مؤثر شکل بگیرد، گاهی عمدا برخلاف پیشنهادهای الگوریتم حرکت کنیم، به سراغ کتابهای مهجور برویم، فیلمهای کمتر دیدهشده را کشف کنیم و اجازه ندهیم ماشینها مرزهای کنجکاوی ما را تعیین کنند.
زیرا روزی که آخرین منتقد جای خود را به آخرین الگوریتم بدهد، شاید هنوز هزاران فیلم، میلیونها کتاب و بیشمار قطعه موسیقی تولید شوند، اما اگر همه آنها برای راضی کردن یک ماشین ساخته شوند، دیگر نام آن «فرهنگ و هنر» نیست.
آنچه باقی میماند، تنها یک خط تولید عظیم برای مصرف بیوقفه است، کارخانهای که محصول اصلیاش نه هنر، بلکه مخاطبی است که دیگر حتی نمیداند انتخاب کردن چه معنایی دارد.